دست آخر هم نفهمیدم، دردهای سینه ام را که به وسعت صدها سال تنهایی ست کجای این زندگی پنهان کنم که دیگر برای حالم به کسی توضیح ندهم.دنیا پر شده از نفرت و خشم نمی توانیم اونطور که باید به زندگی نگاه کنیم پشت نگاه های شیک ما آدم های مدرن احساسات فسیل شده ای هست که بوی تعفنش به مراتب از بی تفاوتی قرن ها سکوت آیندگان برای ما کشنده تر است. خسته ام دوای دردم خواب نیست مطمئنم. پی نوشت:"تو را می خواهم"در این جمله اندوهی ستاندوهِ نداشتنت... علیرضا روشن نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت
19:7 توسط | دیالکتیک تنهایی...ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 9:35
روز به روز بخاطر فاصله ی طبقاتی که وجود دارد از همه متنفر می شوم.آدم ها و ماشین ها و خانه ها،خیابان ها عمیقا غمگینم می کنند،هر چه که می گذرد بیشتر به این فکر می افتم چه اندازه زندگی پست شده است.حکمت خداوند درک نمی کنم،برایم اهمیتی ندارد چه حکمتی پشت این همه تضاد و بی عدالتی وجود دارد،قبل ترها وقتی این طور چیزها را می دیدم خیلی عصبانی می شدم، ولی الان فقط غمگین می شوم.زندگی پر از آدم ها و شرایط لعنتی است که فقط یک چیز می خواهند که آن هم زمین خوردن توست.هرچی سنم بیشتر میشه از زندگی و آدم ها بیزارتر میشم!پی نوشت:زردها بیهوده قرمز نشدندقرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوارصبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیستصبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت
21:6 توسط | دیالکتیک تنهایی...ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 157 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 9:35
اينكه هم چیز را فراموش کرده ام می روم برای پیدا کردن روزهای بهتر نیست،من نمی خواهم روزهای بدتری که در پیش دارم،ببینم .این روزها اصلا حس و حال کار کردن ندارم،روزهای زندگیم را بطور ناامیدانه ای شب می کنم و شب ها به مراتب این احساس قوی تر می شود اگر از حال ما می پرسی هنوز نمرده ایم و در روزمرگی هایمان می لولیم.عزیزتر از جانم با این سن و سال کمی که دارم این را به خوبی با تمام جانم حس کرده ام ،که آدمی گاهی اوقات از زندگی می میرد نه از مرگ.می دانی این که آدمی آنقدر بی اعتماد باشد که نتواند حس واقعی که در درون خود دارد را به کسی نشان بدهد،آن هنگام هست شروع به مردن تدریجی می کند.فکر این که چند سال دیگر را باید اینگونه بگذرانم،دیوانه ام می کند.پی نوشت:تبم را از من بگير مادر. دردهايم را بگير، بغض تلخِ گلويم را بگير، كابوس هاي هر شبم را بگير، ترس از نبودن ها و نداشتن ها را بگير...تب اينهمه خاطره ..اينهمه خاطره را از فرزندت بگيرمادر!نيكى فيروزكوهیآهنگ مرتبط:عادت از رضا صادقی نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت
21:20 توسط | دیالکتیک تنهایی...ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 9:35
آن چیزی كه من و تو را از هم به دور انداخته دوستم
نه تقدیر است و نه دوستان تازه
ما همون جایی از هم دور شدیم
كه ديگه،حرفی برای گفتن نداشتیم
پی نوشت:
من نور نیستم. درماندهای هستم که راهش را به میانِ خارها گُم کرده است. من کوچهای بنبست هستم
فرانتس کافکا
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 22:20 توسط |
دیالکتیک تنهایی...ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 9:35
نمی فهمم
ادراک سایه ی خستگی
زیر آوار ندامت را
برگرد،بگو
من چه کنم؟
دیالکتیک تنهایی...ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 9:35
ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 228 تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 11:37